رب رحیمم به لحظه نزدیک کن...
سه شنبه ۲۹ خرداد، بعدازظهر ساعت ۱۸
ای تمام قرارم، بی تو بی قرارم، ای تمام امیدم، بی تو بی امیدم، ای تمام شُکوهم، بی تو بی شُکوهم، ای تمام وجودم، بی تو بی وجودم
ای دریغُ، ای دریغم از دل بی صبورم، ای شِکوه دل، ای شُکوه وجودم، لبالب شد دل بی فروغم، ز غم های بی سُرورم.
تو را خواهم. تو را دارم در احساسم. پس چه غصه، چه غم، در این دل با وجودم. گل از گلم شکفت.
تو را که یاد آرم، غم از چهره گیرم، چرا که تویی نازنینم. به تکاپو خواهم ز دل و دیده، دیدنت را، بودنت را، با ظهورت.
اگر سوی ما آیی، غم از دل برود با وجودت. ای تمام وجودم، ای تمام شُکوهم، ای تمام امیدم، ای تمام قرارم، با تمام احساسم دعا دعا گویم با دو دست کشیده ره به سوی رب رحیمم که به لحظه نزدیک کن رسیدن مسافر غریبم. بیا مسافر غریبم
اللهم عجل لولیک الفرج
تحقق یک رویا

خداوندا رسان آقای ما را
ظهور حضرت مولای ما را
خداوندا رسان دیدار مهدی
امام غائب والای ما را
فرج را کن نصیب خلق عالم
و با این شادمان دلهای ما را
ببخشا باقی دوران غیبت
و پایانی بده غمهای ما را
نمایان کن فروغ روی حضرت
و روشن کن به او دنیای ما را
رسان آن دولت دیدار جانان
وصال یار بی همتای ما را
رسان آن وعده حق را به زودی
محقق کن دگر رؤیای ما را
#شعرمهدوی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
شهید محمدمهرزاد
محمدمهرزاد سلمانی(شهيد انقلاب)
شهید محمدمهرزاد سلمانی در سال ۱۳۲۵ش در شهرستان لاهیجان از استان گیلان چشم به جهان هستی گشود. محمدمهرزاد در همان شهرستان محل تولدش بالید و بزرگ شد تا در مقطعی حساس از تاریخ میهنش، تأثیرگذار باشد. آری! روزها و ماهها از پی هم گذشت و محمدمهرزاد در جمع مردم متدین و باایمان زادگاهش، عشق به مکتب سرخ حسینی را آموخت و در جلسات ذکر اهل بیت علیهمالسلام با داستان زندگی فرزندان زهرای اطهر سلامالله آشنا شد. زمانی که حضرت امام خمینی قدسسره نسبت به عملکرد رژیم طاغوتی پهلوی اعتراض نمودند، محمدمهرزاد نیز همچون بسیاری دیگر از انسانهای بیدار زمانه خویش، در کسوت یاران روحالله، فریاد بلند “مرگ بر شاه” سر داد و پایههای پوسیده حکومت ستمشاهی را بیش از پیش به لرزه درآورد. محمدمهرزاد در ایام کوتاه زندگی دنیوی خویش در جهت حفظ ارزشهای الهی و تلاش برای تقویت و گسترش آنها تا مرز آرمیدن در جوار حق که آرزوی هر انسان وارستهای است، پیش رفت. محمدمهرزاد سلمانی سرانجام در تاریخ بیست و دوم آبانماه سال ۱۳۵۷ هجری شمسی، دقیقاً سه ماه پیش از پیروزی نهایی نهضت بزرگ اسلامی ملت سرفراز ایران، در سن سی و دو سالگی توسط مزدوران رژیم ستمگر پهلوی به مقام عظمای شهادت دست یافت و عاشورائی گشت.
احساس با تو بودن
#قلم-خودم #تولیدی
من در کنار تو معنا گرفتم. با وجودت وجود یافتم. سرتاسر راه های بی رهگذر را پیمودم. لحظه ای پایم در چاله ای لغزید، به سنگی خورد و مجروح شد. پس از رفتن باز نماندم تا از سایه ات عقب نمانم. سراسر این لحظات را احساس با تو بودن، پر کرد.
غم نداشتن ها، ندیدن ها، نبودن ها را به گور نسیان سپردم. با صدای رسا در گوش دلم نجوا کردم تا سرسپردگی ملکه ذهنی ام شود. دست در دستان پر ز مهرت سپردم. کاسه ای آب و سنگ پشت سر دوری ها ریختم تا برود و دیگر باز نگردد.
لب به سخن گشودن دل بی کینه می خواهد. پس فراموش کردم خشم ها و خصم ها را تا لب به سخن باز کنم. دلم برای آرامش تنگ شده است و گوشم خیلی توان شنیدن ندارد.
چه می شود کرد؟ از این همه غم به کجا می توان کوچ کرد. گاهی کوچ اجباری چاره آسایش است. پس گاهی گریزی است از منجلاب سختی ها به سوی سایه فرح و آسودن.
چه سخت است آزمون و آزمودن. سخت تر از آن روز نتیجه که غم فرو می کشد تو را در خود، خودی مملو از منیت. هرچند که بسیار کوشیدی در کمرنگ کردن و از بین بردنش ولی اغواهای گاه و بیگاه ابلیس گاهی کار خودش را می کند. پس نباید غفلت کرد، چرا که لحظه ای بی خیالی پر از خش می کند شیشه احساس با تو بودن را و حاصل یک عمر زحمت و مبارزه را به باد فنا می دهد.
شهید گمنام
??#شهیدگمنام
غریبترین ڪلمه است…
مــظــلــومترین ڪلمه…
ڪلمهاے ڪه هزارن هزار درد دارد…
دردهای ناگفته…?
حرفهاے نزده…
بغضهاے سرخورده…?
#شهید_گمنام یعنی????
هنوز مادرے منتظر است…
هنوزپدر شڪسته اے امیدوار است…
#شهید_گمنام??یعنے دلتنگے فرزندے براے پدرش ڪه حتے مزار هم ندارد
یعنے اشڪهاے سرد زنے براے گمنام بودن مرد زندگیش…
شهےدگمنام یعنے فقط چند استخوان…
یعنے غربت…
یعنی پلاڪے گم شده…
شهیدگمنام یعنے مزارے خلوت…
یعنی بے سر و صدا اوج گرفتن…
شهید گمنام یعنے پسرم دیگه بیا…
یعنی پدرم به چند استخوانت هم راضیم فقط بیا
شهید گمنام یعنے معلوم نیست چگونه شهید شده است؟
گرفتارآب هاے خروشان اروند شده است؟
یا انتهاے ڪانال ڪمیل آرام گرفته است؟
شایدهم در طلاییه و شلمچه و شرق بصره غریب مانده است…?
شهیدگمنام یعنے دیگر برنمی گردد…
یعنی??بی خبری…?
