هر عقیده ای محترمه
#شبهات
#به_قلم_خودم
#تولیدی
چرا بشر امروزی به خصوص اروپاییان نسبت به گاوپرستی سکوت کرده است و حتی آن را به عنوان یک عقیده محترم می شمرند؟
دلیل اول: در دوران قرون وسطی بشر تحت تعلیم و تسلط کامل کلیسا بود. هیچ کس جز کلیسا حق اظهار نظر نداشت و هر کس اگر بر خلاف آنچه کلیسا گفته بود نظری می داد، هرچند در امور غیر مذهبی حتی در زمینه مسائل فلکیات او را زنده زنده در آتش می سوزاندند. پس عکس العمل قهری امروز آنان که بسیار غیر منطقی و از روی احساس حقارت است این گونه می شود که هر جا پای مذهب، دین و عقیده به میان بیاید مردم در آن آزادند. هر چند آن عقاید باطل، انحرافی و غیر عقلایی باشد. پس این گونه می شود که عقیده کسی که گاو را نیز پرستش می کند از نظر آنان محترم و آزاد است.
دلیل دوم: در طرز تفکر بعضی از فلاسفه اروپا دین و مذهب را هر چه می خواهد باشد امری شخصی می دانند و به این معتقدند که هر فردی در وجدان خود نیازمند یک سرگرمی مذهبی است. مسائل مربوط به وجدان شخصی هر فرد نیز بد و خوب، راست و دروغ، حق و باطل ندارد ،بلکه هر چه فرد بپسندد آن خوب است. این اعتقاد آنان نیز از آنجا نشات می گیرد که نمی خواهند اعتراف کنند به این که پیامبران از سوی خدا برای نشان دادن راه سعادت بشر آمده اند. پس می گویند یکی از سرگرمی های انسان، مذهب است. خواه به صورت بت پرستی، گاوپرستی و غیره باشد. از این باب است که در برابر گاوپرستی گاوپرستان و بت پرستی و حتی شیطان پرستی امروز بشر سکوت می کنند.
برگرفته از کتاب آزادی انسان، مرتضی مطهری، ص ۹۲-۹۰
طرح رفاقت
شهید محمدجعفر نصراصفهانی
دوسه ماهی می شدکه وارد دانشگاه شده بودم. تعدادی ازدانشجویان راگلچین کرد. یک گروه تشکیل دادندکه هدفشان ترویج مسائل اعتقادی و اخلاقی در دانشکده بود، با شیوه کاری متفاوت.
همه ی اعضای گروه را توجیه کرد، اخلاق و رفتار پسندیده در راس کارهایشان بود. اول با دیگران طرح رفاقت و دوستی می ریختند، بعد هم آنها را دعوت به رعایت مسائل شرعی می کردند. وضع دانشکده بهتر شد. خیلی از افراد گروه هم شهید شدند.
روحانی شهید
شهید گمنام حجت الاسلام مصطفی ردانی پور(شهيد دفاع مقدس)
شهيد مصطفي رداني پور در سال ۱۳۳۷ش در اصفهان قدم به عرصه حيات گذاشت. پدرش از راه كارگري و مادرش از طريق قاليبافي امرار معاش ميكردند و از عشق و محبت سرشاري نسبت به ائمه اطهار (ع) برخوردار بودند. سختكوشي و تلاش، با زندگي مصطفي عجين شده بود بهطوريكه در شش سالگي به مغازه كفاشي رفت و در ايام تحصيل نيز نيمي از روز را به كار مشغول بود.
هنگاميكه براي تحصيل به هنرستان رفت، نتوانست جو طاغوتي و فاسد آن زمان را تحمل نمايد، درنتيجه با مشورت يكي از علما به كسب علوم ديني پرداخت. مصطفي سال اول طلبگي را در حوزه علميه اصفهان سپري كرد و پس از آن براي بهرهمندي از محضر فضلا و بزرگان راهي قم شد و حدود شش سال در مدرسه حقاني به تحصيل خود ادامه داد. همزمان با رشد قيام مردم، با تمام وجود در جهت ارشاد آنان وارد عمل شد و با استفاده از فرصتها براي تبليغ به مناطق محروم كهگيلويه و بويراحمد و ياسوج سفر نمود و در سازماندهي حركت خروشان مردم آن خطه تلاش بسيار كرد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل سپاه پاسداران، مصطفي با عضويت در شوراي فرماندهي سپاه ياسوج، فعاليتهايش را در مسير ارائه خدمات فرهنگي به آن منطقه محروم، آغاز كرد. مقاومت در مقابل خوانين منطقه و مبارزه با كشت ترياك، نقش تعيينكنندهاي در سرنوشت آينده مردم آنجا داشت. با آغاز حركات ضد انقلاب در كردستان، با وجود علاقه بسيار به درس و حوزه، دوباره آنجا را ترك گفته به كوههاي كردستان عزيمت كرد و سپس براي دفاع از مرزهاي ميهن راهي جبهه دارخوين شد و سلاح بر دوش به تقويت روح و رشد معنوي رزمندگان پرداخت.
حضورش در عملياتهاي والفجر ۱، والفجر ۲، محرم و… تأثير بهسزايي در روحيه مقاومت و ايستادگي رزمندگان داشت. همزمان با تشكيل تيپ امام حسين (ع)، به جانشيني فرماندهي آن انتخاب شد. وي قبل از آن نيز فرماندهي سپاه ياسوج، نمايندگي امام (ره) در سپاه کردستان، جانشين فرمانده لشکر ۱۴ امام حسين (ع)، فرماندهي قرارگاه فتح سپاه، فرمانده لشکر امام زمان (عج) را بر عهده گرفته بود.
حجت الاسلام والمسلمين رداني پور ۲۵ ساله بود كه با همسر يكي از شهدا ازدواج كرد و دو هفته پس از ازدواجش يعني پانزدهم مرداد سال ۱۳۶۵ش در منطقه حاجعمران درحاليكه فرماندهي لشگر امام حسين (ع) را به عهده داشت، سلوك سرخ خود را به بينهايت رساند.
برگرفته از راسخون
سالروز تهاجم پس از پذیرش قطعنامه
در چنین روزی در 31 تیرماه 1367 ارتش عراق پس از پذيرش قطعنامه598 تهاجم وسيعی را به خاك ايران انجام داد.
بدقولی، بدعهدی و قابل اعتماد نبودن از ویژگی های همیشگی خصم بوده و خواهد بود.
تعبیر خواب شاهزاده ای با اسب سپید
من هميشه از خدا يک زندگي آسماني با مردي پاک و مؤمن را طلب مي کردم و خوابي که آن شب ديدم سبب شد که منتظر او بمانم، حدود يک ماه بعد از ديدن آن خواب با خانواده اش به خواستگاري من آمدند. دقيقا به همان صورتي بود که در خواب ديده بودم لباسش، طرز نشستنش، و … همين سبب شد که من بدون هيچ معطلي پاسخ بگويم حتي در برابر خانواده اصرار و پافشاري مي کردم زيرا معتقد بودم که اين تقدير الهي و سرنوشت من است.
عروسي ما خيلي ساده برگزار شد و با يک مهماني خيلي ساده به خانه پدری او رفتيم و زندگي مشترک خود را آغاز کرديم. او هميشه يا جبهه بود يا در سپاه، حتي يکبار پدر ومادرم به من گفتند که ما کي بياييم که او خانه باشد و ببينيمش؟! و من پاسخي براي آنها نداشتم. آرزوي خودم اين بود که يکبار ناهار را کنار هم بخوريم!؟ او همه ما را دلداري مي داد و به مادرم مي گفت:«نگران نباشيد ما راه کربلا را باز مي کنيم».
هيچ وقت لحظه رفتنش را فراموش نمي کنم. نمي دانم چرا آن شب به دلم افتاده بود که اين آخرين خداحافظي است، قرار بود آن شب از خانه پدرش به خانه خودمان برويم و وسايل مختصرمان را هنوز جمع نکرده بودم، با ديدنش زدم زير گريه هر کاري کرد نتوانست آرامم کند. آخر سر هم ناراحت بلند شد که لباس بپوشد و بيرون برود. آرام گفتم:«مي خواهم پيش خودت گريه کنم نمي خواهم بعد از شهادتت گريه کنم که دشمن شاد شود».
روي زمين نشست. هيچ وقت اينطوري نديده بودمش. انگار خودش هم مي دانست که اين آخرين ديدار است. رو به من کرد و گفت:«دلم مي خواهد بعد از من ازدواج کني»، هرچند اين حرف براي من سخت است ولي از خدا خواسته ام که ما را در بهشت به هم برساند، و اين آخرين ديدار ما بود، ازدواجي که از ابتداي آن با عنايات الهي شروع شده بود و با شهادت او پايان پذيرفت.
به روایت همسر شهيد مسعود پرويز
