دستاوردهای انقلاب اسلامی3
عاشورا بود و دسته سینه زنی در امتداد خیابان می رفت و نوحه می خواند:
چه کربلاست امروز، چه پر بالست امروز
زینب رود اسیری، عباس کجاست امروز
هر چه ساعت به ظهر عاشورا نزدیکتر می شد، شور سینه زنی بیشتر می شد و مرد و زن با اشک و آه بیشتری جواب می دادند.
بانگ اذان ظهر که شروع شد، سنگباران هم شروع شد. خیمه های عزاداری را آتش می زدند و پرچم های حسینی را پاره می کردند. شعار مرگ بر ولایت فقیه می دادند. سنگ هایشان روی سر نمازگزاران ظهر عاشورا فرود می آمد! پدربزرگ همان جا سرش شکست! آه و ناله نکرد؛ فقط بر شمر و یزید لعنت فرستاد!
9دی که رفتیم وسط اقیانوس مردم عزادار به هتک حرمت عاشورا، سرحال بود و لبخند به لب داشت، با همان سر باندپیچی شده! در بین ما جوانان خشمگین از هتک حرمت ضد انقلاب به عاشورا و خیمه و پرچم حسینی، لبخندش برایم نامفهوم بود.
تعجبم را که دید گفت:
هر کس جلوی دستگاه امام حسین(ع) بایسته، عاقبتش بهتر از شمر و خولی و حرمله نیست!
سنت الهی همینه! یا باید در جبهه حق باشی یا در لشکر باطل! یا یزیدی باشی و یا حسینی!
اگر حسینی نیستی، نامت در سپاه یزید نوشته می شود! نمی شود در سپاه یزید باشی و برای حسین گریه کنی! چهارتا جوجه ضد انقلاب کاری نمی تونن بکنن! رضاخان با تمام یال و کوپالش کاری نتوانست بکند پسرجان! رضاقلدر بود! رحم و مروت با مردمش نداشت! دستش را با خون می شست و نان در خون مردم می زد! همان رضاقلدر روضه امام حسین(ع)را ممنوع کرد و روضه خوان ها و تعزیه خوان ها را انداخت گوشه ی زندان! فکر کرد چون شاه و سطانه می تونه جلوی دم و دستگاه امام حسین(ع) عرض اندام بکنه!
بعد انقلاب رو نبین که محرم و فاطمیه در هر کوچه و پس کوچه یک هیات و یک خیمه و یک ایستگاه صلواتی برپاست! هشتاد سال پیش جرم بود گریه کردن برای امام حسین(ع).
رضاخان فکرش را نمی کرد انگلیسی هایی که خودشان آوردنش، خودشان هم با ذلت از ایران بیرونش کنند! للهم اشغل الظالمین بالظالمین شد! ظالمی، ظالم دیگری را بیرون کرد!
رضاقلدر و پسرش هم سزای ایستادن جلوی دستگاه امام حسین(ع) رو گرفتن!
حالا رضاقلدر کجاست بیاد ببینه این همان مملکتی است که عزادارهاش رو به گلوله بست!
حالا بیاد ببینه این همه عزادار و هیات و تکیه و حسینیه و پرچم و علم رو!
از قدیم گفتند:
چراغی را که ایزد برافروزد
هر آنکس پف کند ریشش بسوزد
دستاوردهای انقلاب اسلامی2
صبح با بوسه پدر از خواب بیدار شد! دخترک از اینکه بابا موهایش را شانه کند و گل سر بزند چه ذوقی دارد! صورت بابا رو می بوسد و ناز می آید برای بابا! از همان نازهایی که بابا برایش غش و ضعف می رود!
وقتی بابا رانندگی می کند، از صندلی پشت سرک می کشد تا چشم های بابا را در آینه ببیند و بعد لبخندش را با لبخندی جواب بدهد و بعد بابا اخم کند و دعوایش کند که بشین سرجایت و کمربندت را ببند آرمیتای بابا! همه چیز خوب بود مثل همیشه، مثل همه روزهای با بابا بودن تا یک موتورسوار سیاه پوش آمد کنار ماشینشان! دلش آشوب شد! ترسید! کابوس بود! تاریک بود! صدای گلوله و خون! و پدری که پیش چشم دخترش به خون غلطتید!
حالا جلوی خانه شان حجله گذاشته اند و عکس بابا که می خندد. با رنگ سرخ نوشته اند دانشمند شهید، دایوش رضایی نژاد!
حاال این روزها خجالت می کشم در چشمان آرمیتا نگاه کنم! بگویم گناه پدرت چه بود؟ گناه پدرش نه! گناه همه ی ما! تقاص هر کس که بخواهد مستقل باشد و دستش را زانوی خودش بگیرد و یاعلی بگوید و بلند شود! تقاص هر کسی است که بخواهد گاو شیرده برای آمریکایی ها و اسراییلی ها نباشد در منطقه! آمریکایی ها محمد رضا شاه را دوست داشتند چون مثل بن سلمان سعودی بود! با پستانهای پر از شیر چرب و مفت! شاید سعودی ها گاهی لگدی هم بزنند ولی پهلوی ها لگد که هیچ، سواری هم می دادند!
وقتی مصدق و آیت الله کاشانی می خواستند نفت را ملی کنند، رزم آرا نخست وزیر بله قربانگوی شاه در مجلس نطق کرد که ما ایرانی ها حتی نمی توانیم یک آفتابه مسی درست کنیم، چه برسد که بتوانیم صنعت نفت مان را اداره کنیم!
حاال ولی وضعیت فرق می کند! آمریکایی ها فهمیده اند ایرانی ها اگر بخواهند از سلول بنیادی تا موشک ماهواره بر را به دست می آورند! از ذرات ریز نانو تا عظمت یک زیردریایی!
باید به آرمیتا بگویم وقتی دشمن فهمید سرعت رشد علمی ایرانی ها در جهان اول است، تحریم ها را جدی کرد! وقتی که دید با تحریم نمی تواند جلوی پیشرفت هسته ای را بگیرد، تررو کرد!
باید بگویم به پدرت افتخار کن که یک ملت به پدرت افتخار می کند!
گاهی که... ۱
گاهی که… قسمت اول
گاهی که دلم می گیرد، دست به دعا بر می دارم برای آمدنت.
گوشه ای از کنج دلم غوغا می شود و سکوت می شکند و صدای شکستن احساسم در گوشم می پیچد.
به خودم می گویم: آیا فریادرسی هست؟ و این گونه از منادی درون پاسخ می شنوم: الا بذکر الله تطمئن القلوب. چه کنجی را انتخاب کرده ام، تا چشم کار می کند، حضورت احساس می شود.
احساس با تو بودن را با عطشی مجنون وار سر می کشم. سیراب شدنم را جشن می گیرم با پایکوبی به درگاه بی نیازت.
ادامه دارد…
انقلاب و قدرت لایزال الهی
جهان در سیطره قدرت لایزال الهی است. کجاست سیطره شرقی که روزی شرق جهان را در زیر یوغ خود داشت و روزی پیر جماران پیش بینی فروپاشی آن را در نامه ای گوش زد کرد. شاید ادامه مسیر انقلابی که روزی میان دو قدرت شرقی و غربی با شعار نه شرقی و نه غربی ظهور کرد برای مستکبرین جهانی قابل تحمل نباشد. ولی این انقلاب اسلامی با طرح کردن دین و دنیا در کنار یکدیگر خط بطلانی بر عدم کارایی دین در جامعه و حکومت و سیاست کشید. از این روست که با کارایی و کارآمدی روز افزون آن در حال ستیز و جنگی رو در رو هستند و در این راه از هیچ بغض و دشمنی چه حقیقی و مجازی فرو گذار نیستند.
امروز آن دو قطبی شرقی غربی از سویی رو به زوال نهاده و جبهه غربی با کمک مستشاران منطقه ای خویش به جنگ نیابتی این سنبل همیشه با برکت پرداخته در حالی که دوشیدگانی هستند که در برابر هیچ دوشیده می شوند و به جنگ با آرمان ها و شعارهای انقلابی آمده اند که همه آرمان هایش در اسلامی بودنش خلاصه شده است.
دستاوردهای انقلاب اسلامی 1
رفته ام در مطب شلوغ دکتر تا وقتی بگیرم برای معاینه! سبیل در سبیل آدم نشسته است!
ظاهر فریاد می زند که نصف بیماران مشهدی و خراسانی که هیچ، حتی ایرانی هم نیستند!
خصوصا از کشورهای عربی زیاد است! همین کوچه پس کوچه های احمدآباد مشهد پر است از دکتر و مطب و بیمار! ساختمان های چند طبقه و تابلوی دکترهای متخصص رشته های مختلف!
از مغز و اعصاب گرفته تا گوش و حلق و بینی و قلب و کلیه و …! به ازای هر تکه از بدن
آدمیزاد، تخصص درست کرده اند! فقط یک چشم حاال چند تخصص جداجدا دارد و یک
بیمارستان تخصصی جدا! بقیه اش را شما حدس بزنید!
به منشی می گویم این همه بیمار خارجی کجا و مشهد کجا؟ می خندد و می گوید از پس جواب دادن به این همه بیمار بر نمی آییم! هر خارجی که درمان می شود و می رود کشور خودش؛ چند نفر دیگر به سفارشش بر می گردند! ایران شده است قطب پزشکی منطقه که امروزی ها می گویند جذب توریسم پزشکی!
از تعجب ابرو باال می اندازم! توریسم آثار باستانی شنیده بودم؛ توریسم پزشکی نه!
پیرمردی که صندلی اش چسبیده به میز منشی است می گوید:
- پسرجان! یک روزی در این مملکت پیدا کردن طبیب ایرانی مثل پیدا کردن سوزن در
انبار کاه بود! هر چی بود، یا هندی بود یا بنگلادشی! نه ما زبان آنها را درست می فهمیدم، نه اون ها زبان ما! چاره چی بود! باید می سوختیم و می ساختیم! یک مشهد بود یک دکتر شیخ!
روحش شاد! با موتور قراض هاش به داد دل مردم می رسید! برای هم نسل ماها طبیعی بود که چند بچه سر زا برود و چند بچه بخاطر فالن بیماری و بهمان ویروس تلف شود! شاه مملکت دندانش را می خواسته بکشد از سوییس دندانپزشک با طیاره اختصاصی می آمده است و
دندان کرمزدهی شاه را می کشیده است و می رفته! از ما بهتران که برای درمان می رفتند
خارج و درد ما بدبخت بیچاره ها را اگر همان هندی ها و بنگلادشی ها می فهمیدند که بخت و اقبال با ما بود و اگر نه باید به درد خودمان می مردیم!
بعد جنگ بود که بسیجی ها می آمدند درب خانه ها را می زدند که واکسن فلج اطفال به خورد بچه ها بدهند! حاال شده ایران خودش خارج! عرب و عجم می آید برای دوا و درمان به مملکت ما!

