تسنیمی از بهشت
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


آبان 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    








جستجو









شعر

الا ای میوه ی قلب پیامبر * فروغ دیده ی ساقی کوثر* تو گر آیی شود خوشحال و مسرور * دل غمیده ی زهرای اطهر* اللهم عجل لولیک الفرج*

  من کوچکتر از آنم که دستم رها کنی   ...


شور و شعور در کنار هم معنا دارد. ولی گاهی شور و گاهی شعور گوی سبقت را از دیگری می ربایند. با بزرگ شدنم این گونه احساس می کنم ، بزرگ و بزرگتر می شود اشکالاتم. خودم را به تو می سپارم تا فاصله ام بیشتر نشود.

 گام که بر می دارم دست در دستت می گذارم تا گم نشوم. شاید همین احساس زیبا کار خودش را بکند و مرا در کنار خودت حفظ کنی. فکر نکن بزرگ شده ام و نیازی به مراقبت لحظه به لحظه ندارم، من کوچکتر از آنم که دستم رها کنی.

 پس دستم را بگیر و از تنهای خویش نجاتم بده و غرقم کن در وجود خودت هر چند لیاقتش را ندارم ای بی ریاترین رفیق.

موضوعات: شعر، دلنوشته، داستان  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-08-21] [ 09:57:00 ب.ظ ]





  مرهم دلم در غم نبودنت   ...


با دلم کلنجار می روم تا از غم نبودنت برهد. از راه می رسد صوتی زیبایی از قاری برجسته جهان اسلام عبدالواسط که با بارقه ای از مغفرت، توبه و استغفار دیواره ی دلم را می شکافد و وارد می شود. 

دلم با تمام احساس تسخیرش می شود. خدای خوب و مهربانم از نازیبایی هایی که خود با دست خویش می پرورم و گوش دل به آن می سپارم به تو پناهنده می شوم. 

پناهم باش که بی پناهم و جز تو پناهی ندارم.

موضوعات: شعر، دلنوشته، داستان  لینک ثابت



 [ 09:53:00 ب.ظ ]





  شادمانه من و ربیع   ...

دیشب وقتی بعداز نماز مغرب و عشاء مراسم وداع باسوز و گداز تمام شد. بعداز دوماه با دادن آخرین نذری هیئت به دست عزاداران با چشمانی اشکبار آنها از ما و ما از آنها خداحافظی کردیم خیلی قلبم سنگینی می کرد. 

هرسیاهی که باز می کردیم رو می بوییدیم و می بوسیدیم با آن اشک از چشمانمان می گرفتیم. ناراحتی و غم دیشب با آمدن ربیع کمرنگتر شد و بعداز نمازجمعه که برای باقی کارها دوباره به مکان هیئت پاگذاشتیم دوماه در کنار یکدیگر مرور شد. یاسین و عاشورا و روضه و نشستن پای سخنان اساتید مختلف که هر روز ما را به فیض می رساندند. وای چه اتفاق زیبایی امروز برایمان افتاد. مسئول هیئت مادری را در حقمان تمام کرد و به انتخاب خودمان پرچمی از سیاهی ها را به ما امانت داد تا تسلی دل و گرویی باشد برای گرفتن حاجت و روا شدن آن با نذری کوچک در این راه.
زیباتر این که من وقتی پرچمم را باز کردم مزین به نام زیبای علمدار دشت کربلا بود و آن را بر روی سرم انداختم و در اوج شادی دوری با این زیبای عالم زدم. اصلا حواسم نبود در معرض دید دوستان این کار را انجام دادم. از شوق من آنان هم شوقی وافر را با باز کردن پرچم هایشان ابراز داشتند. 

خیلی جالب شد. این خاندان کرم به ما 5 خادم اوج تساوی و مساوات را رعایت کرده بودند. هرکدام از دوستان سیاهی پرچمش را باز می کرد در اوج ناباوری منقوش به نام علمدار با وفا ابوالفضل العباس بود.

#روضه_و_نذری_ما

#هیئتی_ام

#به_قلم_خودم

#عکس_تولیدی

موضوعات: شعر، دلنوشته، داستان  لینک ثابت



[جمعه 1397-08-18] [ 02:04:00 ب.ظ ]





  امام غریب   ...

​گاهی این گونه خطابش می کنیم، ای امام غریبم و ای غریب آل الله و در غربتش هیچ نمی اندیشیم که چرا غریب شد و چگونه غریبش خواندیم. ای امام خوبی ها! چطور دل غربت زده ام تو را غریب می خواند، در حالی که خود در سرزمینی دور از شما کنج قفسی که خود برای خویش ساخته است سکنی گزیده و هیچ در درونش خیال آشنایی نیست. لب به سخن گشوده ام و می نویسم، افکارم را که دوست دارم بلند بلند فریادش کنم، بر سر ظلم، بر سر دشمنانت که هر چند با تو غرابت داشتند ولی نشناختن دل رئوفت را و از سبزی شالی که بر سرت نهادی توشه روشنی برای قساوت دلشان برنگرفتند.

وقتی در پانزدهمین شب ماه مبارک رمضان دوسال پس از هجرت در مدینه به دنیا آمدی، به سخره گرفتی جهالت جهال را که ابتر خواندن پدر بزرگت را و شبیه ترین خلق شدی به ایشان. لولویی شدی که اقیانوس نبوت و امامت را بهم پیوند زدی.

۶ بهار بیشتر از عمرش نگذشته بود که رسول الهی تنهایشان گذاشت و چندی بعد مادرش در فراق پدرش و انحراف جامعه اسلامی از رهبری حق سوی خدا پر کشید. او مادر را در زمان انجام اعتراض هایش به خلفاء در غصب جانشینی پیامبر (ص) همراهی می کرد. اوج اندوه را در خود با شهادت مادر توسط دشمنان علی (ع) احساس می کرد، از رفتن پدربزرگی بزرگ و مادری آسمانی که در اوج دشمنی ها پدر، برادر، خواهر و او را تنها گذاشته بودند، احساس اندوهی بیش از پیش می کرد.

انقلاب بنیادی حسنی مقدمه و زمینه انقلاب کبیر حسینی شد.

ایشان اوج غربت را در خانه خود دارد. وقتی دشمنی معاویه برای حذفش از صحنه روزگار از آستین همسرش بیرون می آید و با دست و دلبازی صدهزار درهمی و وعده همسریش با یزید او را برای قتل امام حسن (ع) متقاعد می کند و این گونه می شود که امام به دست همسرش با زهری که در آب یا شیر ریخته بود به فیض شهادت نائل می آید. وا حسرتا که غربتت به همین جا ختم نشد. خود در بستر به برادر خبر دادی از جلوگیری تدفینت در کنار قبر پیامبر (ص) و از برادر خواستی مبادا در مورد من خونی ریخته شود. چه غریبانه بود جان سپردنت و چه غریبانه تر جلوگیری بنی امیه و پوشیدن لباس رزم از ترس تدفینت کنار قبر پیامبر (ص)، در حالی که فقط قصد از آوردن جنازه ات در آنجا تجدید عهد کنار قبر پیامبر (ص) بود و بس. و بالاخره آرمیدی در قبرستان خاموش و بی بقعه بقیع در جوار جده ی پدریت فاطمه بنت اسد و ماوایی شدی برای خاکسپاری و کوچ برادر زاده و عزیزانت همچون امام سجاد (ع) ، امام باقر (ع) و امام صادق (ع) در آینده ای نزدیک از جور و ستم جائران از دیار فانی به سرای باقی.

موضوعات: مناسبت ها, شعر، دلنوشته، داستان, مناسبت ها  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-08-16] [ 09:38:00 ق.ظ ]





  فردا شعار قرآنی مرگ بر آمریکا   ...

​💠  فردا همگی یک صدا شعار قرآنی «مرگ بر آمریکا» را فریاد می زنیم…

موضوعات: مناسبت ها, مناسبت ها, بیانات رهبری  لینک ثابت



[شنبه 1397-08-12] [ 10:51:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما