صدای ماذنه در زمانی آسمانی
لحظه غروب آفتاب صدای قرآن و ربنا از ماذنه مسجد به گوش می رسد. دختری در تلاطم روزگار، امر مادر را اجابت می کند. شاید به دعای مادر امید دارد. غرق در شور و شادی اطاعت امر مادر صدای موذن بلند و بلندتر می شود. فضا معطر می شود به ذکر بزرگی خدا. خدایی که یگانه اله بی همتاست. غرق در یادش و دلم سیراب از مهرش، وضوی عشق گام ها را سوق می دهد به تطهیری عارفانه و عاشقانه در زمانی آسمانی تر از همیشه.
هر چه بادا باد!؟
هر چه بادا باد!؟ دل را نجات بده از منجلاب تاریکی و خود را آزاد کن از قید ندانستن ها.
گوش بسپار به صدای عاشقانه ای که ندا می دهد تو را و تنها رهایت نمی گذارد.
دست های خالی ام
دست های خالی ام رو به سوی تو آورده اند. دلبرانه دلبری می کنند. کنج این خراب آباد دنیا داشتنت اوج احساس من است. دوستانه می خواهم تو را و مریدانه می پرستمت و مشتاقانه ره به سویت می کنم، هرچند بارم کج است. به سویت از خود گریزانم و با تو بودن راستم می کند. چه لبالب است گریزانی من از قفس تنهایی و رهسپار شدن به سویت.
کوچ مسافر
گاهی که... قسمت سوم
گاهی که… قسمت سوم
شب مرا فراموش نکن. روز مرا فراموش نکن. احسانت را به من فراموش نکن. وای چرا این گونه شد. دل و جانم اعتراض دارد به خود، به فراموشی خود، نه تو ای رحمان و رحیمم. پس برگردان حرفم را و نپذیر آن را چرا که باید من روز و شب فراموشت نکنم. احسانت را هر لحظه جلوی چشمانم مرور کنم. دوست دارم این را بپذیری که احساس زیبای با تو بودن قلبم را جلا می دهد. ولی خودم مرور و تکرار این احساس را گاهی زود به زود ز یاد می برم.
ادامه دارد…
